وسعش که به افتادن پی دارو درمان نرسد و از همان اول کار حسابش را بکند که اگر پا به راه درمان ریشه ای بگذارد همان روز اول شب نشده کم می آورد ...
از طرفی حریف دردها هم نشود...ناچارا مشت مشت مسکن های دم دستی خوردن و محض کمی فارغ شدن از دنیا ، از دلسترهای مشکوک خواب قرض گرفتن و الباقی روز زل زدن به سقف و سکوت میشود روزگارش...
قرارمان این نبود را زیاد گفته ام ...
حالا میخواهم بگویم اینطور نخواهد ماند ...
خوشبینی است اما بهرحال یک روشنایی بزرگ جایی از جهان میدرخشد با قدرت تمام ...از آن روشنایی اندازه جرعه ای سهم ما نیست؟؟؟
بالاخره که می آید...
حالا گیرم کفن به خویش پیچیده شمشیر از نیام کشیده فریاد هل من اش را لبیک گوییم...