چند وقت پیش استوری گذاشته بودم با عنوان به دنبال حال خوب، از دوستانم پرسیده بودم وقتی به هر دری میزنید که حالتان خوب شود اما نمیشود که نمیشود،چکار میکنید؟ از جواب هایی که گرفتم متوجه شدم، هیچ آدمی زندگیش آن نیست که دقیقا می خواهد، به همین خاطر شروع میکند به تصویر سازی ذهنی...دنیای دیگری را در ذهن خویش می آفریند و آن را برای زندگی خود زیباتر میسازد... امان از وقتی که این دنیا بقدری زیبا می شود که تفاوتش با واقعیت مثل زمین و آسمان میشود...میشود مثل معروف از چاله در آمدن و در چاه افتادن...چشم که باز میکنی میبینی کل زندگیت دیوار شده، طوری که لمس نور چیزی بعید بنظر میرسد این موقع ها باید ارتفاع گرفت... ارتفاع گرفتن برای منی که ترس از ارتفاع درونم رخنه کرده کار سختی خواهد بود... دلم میخواهد آلزایمر بگیرم...باید کل تلخی های گذشته را در نامعلوم ترین جای کائنات دفن کنم تا هیچ را به یاد آورم.
پ.ن یک: یعنی باید باور کنم همه راست می گویند؟! ای کاش کسی بود بجای اینکه تمام انرژی وجودیش را بگذارد و به من ثابت کند که دارم اشتباه میکنم میگفت: گوش کن تو حال سال ها پیش من را داری...این همه نامفهوم را از سرت بیرون بریز...تو قرار نیست بعدترها به حال این روزهایت بخندی...با خودت صادق باش...
پ.ن دو: یک مدل خودکشی هم هست که اسم آن انتظار بیهوده است برای اتفاق های نشدنی! با امید های واهی خودتان را به آن درجه نرسانید لطفا...!
پ.ن سه: اگر احساس کردید به جایی تعلق ندارید باید خیلی زود آنجا را ترک کنید مهم نیست آنجا خانه باشد...شهر باشد...کشور باشد یا قلب یک نفر...!
پ.ن چهار:کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو
شادی چرا رمیده آتش چرا فسرده
پ.ن پنج: به قول شاملو " ما سرگذشت یاس و امیدیم"
پ.ن شش: هفت آسمان را بردرم
وز هفت دریا بگذرم
چون دلبرانه بنگری
در جان سرگردان من
مریم آقازاده
ششمین روز پاییزی که بیهوده دوستش میدارم!