پ.ن یک:نخستین راه را مردی ساخت
که راهی برایش نمانده بود
از جایی که نمی توانست بماند
به جایی که نمی دانست کجاست
راه ها، جایگزین غرق شدن آدم ها هستند
در دریاچه ها
در خودشان
وقتی غمگین شده اند
و به پایان راه رسیده اند.
"معاهده ی نوشیدن چای"
جانا سخن از زبان ما می گویی
پ.ن د.: دلم می خواهد با کسی حرف بزنم همانگونه که با خودم حرف میزنم...کسی نیست...به آینه نگاه می کنم، لبخند میزنم...لبخند نمیزند
پ.ن سه: شاید دوای درد من گذشتن و رفتن پیوسته باشد... یک تغییر مکان دائمی ...مکان های جدید... آدم های جدید...تصمیم های جدید... حس های جدید و قشنگ...دلم از اینجا زده است...اینجا کسی بی قرار من نیست...
پ. ن چهار: پاییز...مهر...آبان...آذر...آغاز و پایان...
پ.ن پنج: دیروز با دختری آشنا شدم که شبیه سال های دور خودم بود پر انرژی، باانگیزه...زبان فرانسه می خواند.. رفته بود یک میلیون و دویست داده بود کتاب عکاسی در فرانسه گرفته بود و میگفت من اصلا دارم زبان فرانسه می خوانم که بروم فرانسه عکاسی کنم..تو سی سالگی من مطمئنن اینجا نیستم...از اعماق وجودم دلم خواست که به هدفش برسد...
پ.ن شش: پاییز که می رسد ناخودآگاه سیاوش دوست داشتنی می خواند اما امسال پاییز را اینگونه آغاز کردم:
وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید
من عاشق چشمت شدم، نه عقل بود وُ نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آندم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو، نه آتشی وُ نه گِلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
من عاشق چشمت شدم شاید کمی هم بیشتر
چیزی در آنسوی یقین، شاید کمی هم کیشتر
آغاز و ختم ماجرا لمس تماشای تو بود
دیگر فقط تصویر من در مردمکهای تو بود.
مریم آقازاده
دومین روز پاییزی نود و هفت