دوستانم همه نابند ، طلا سیری چند ؟ / درد از همه شان دور ، بلا سیری چند ؟ / بی گل روی عزیزان ، نفسم می گیرد / بی حضور رفقا ، صلح و صفا سیری چند ؟
چقدر جای تو خالی ست ، جای خالی ات را با هیچ چیز نمی توان پر کرد ، حتی با گزینه ی مناسب .
نبودن هایت آنقدر زیاد شده اند که هر رهگذری را شبیه تو میبینم ! نمیدانم غریبه ها "تو" شده اند یا تو غریبه ؟
نمیدانم کجای خوب این قصه ایستاده ای که از حواس لحظه هایم پرت نمیشوی !
همه ی قراردادها را روی کاغذ بی جان نمی نویسند ، بعضی از عهدها را روی قلب هم می نویسیم ، حواست به این عهدهای غیر کاغذی باشد ، شکستنشان یک آدم را میشکند .
مرور میکنم خاطراتم را ، اما کپی که برابر اصل نمی شود !
یه وقتایی آدم اونقدر تنهاست که آرزو داره یکی صداش کنه ، حتی اشتباهی !
من "خاطر" ت را میخواستم نه "خاطره" ات را !
دل است دیگر ، یا شور میزند یا تنگ میشود یا میشکند ، آخر هم مهر سنگ بودن می خورد روی پیشانی اش !
میدونی خیلی چیزا داری و خیلی چیزا نداری ؟ مثلا معرفت داری ولی لنگه نداری !