مترسک اینقدر دستانت را باز نکن ؛اینجا کسی تو را در آغوش نمی گیرد.
با من بازی نکن روزگار ؛ اگر بخواهم با تو بازی کنم شهر بازی میشوی
داستان از آنجا شروع شد؛که گفت:با تو میمانم تا آخر دنیا ، راست میگفت : او که رفت دنیایم تمام شد.
همان انگشتی که ماه را نشان داد؛ماشه را کشید.
شیرینیم دلت را میزند ،ای کاش مثل گربه با چند لحظه بو کشیدن می فهمیدی ؛هر آشغالی ارزش وقت گذاشتن نداشت.
من چشم هایم را بستم و تو قایم شدی .....
تو پیدا نمی شوی ؟؟؟؟
برگرد من بازی را بلد نیستم....
چقدر سخت است همرنگ جماعت شدن ؛ وقتی جماعت خودش هزار رنگ باشد.
چشم بسته از فرسنگها می شناسمت ؛این تلاش برای گم شدن مرا میخنداند.
عمری خودم را به خریت زده ام ،دلم برای روی سگم تنگ شده است.
اشتباهی در کار نیست ؛روز را خورشید و روزگارش را ما میسازیم.
آه روزگار ،به چه میخندی.....
حرمت نگهدار ،مگر نمی بینی سیاهپوش آرزوهایم هستم..
من دارم سعی میکنم همرنگ جماعت باشم؛ ای جماعت شما چه رنگی هستید.
روزهایم گذشت اما روزگار از من نگذشت ..
در غروب سخت دنیا یاد یاران میکنم؛پس درود بر مرگ و مرگ بر زندگی.